|
اروندکنار | ||
|
[ یکشنبه 10 اردیبهشت1391 ] [ 8:49 ] [ عامو رضا ]
دلنوشته مرحوم دکتر حسابی
بازی روزگار را نمی فهمم!
روحش شادوسبز
موضوعات مرتبط: عاشقانه [ چهارشنبه 6 اردیبهشت1391 ] [ 8:28 ] [ عامو رضا ]
نگاه توبه زندگی صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود موضوعات مرتبط: جالب وخواندنی [ دوشنبه 4 اردیبهشت1391 ] [ 22:21 ] [ عامو رضا ]
روزی رضاشاه با هیات همراه با ماشین جیپ در حال حرکت به سوی جنوب بوده که سر راه از یزد رد می شود و میبیند که مردم زیادی در آن جا گرد هم جمع شده اند. رضا شاه به جلو می رود و از حاضرین می پرسد که چه خبر شده..؟؟ در پاسخ می گویند که: آخوند فلان مسجد یک دعایی خوانده که کور مادرزاد را شفا داده است. رضا شاه می گوید: آخوند و فرد شفا یافته را بیاورید تا من هم ببینم. چند دقیقه پس از آن، آخوند را به همراه یکی… دیگر که لباس دهاتی به تن داشت و شال سبزی به کمر بسته بود را نزد رضاشاه می برند. رضا شاه رو به شفا یافته می کنه و میگه: تو واقعأ کور بودی…؟؟ یارو میگه: بله اعلا حضرت.. رضاشاه می پرسد: یعنی هیچی نمی دیدی و با عنایت این آخونده بینایی خود را بدست آوردی..؟ یارو میگه : بله اعلاحضرت رضاشاه میگه: آفرین… آفرین… خب این شال قرمز رو برای چی به کمرت بستی…؟ یارو میگه: قربان… این شال که قرمز نیست… این سبز رنگ هست.. بلافاصله رضاشاه شلاق رو بدست میگیره و میفته به جون اون شفایافته و آخوند و سیاه و کبودشون میکنه و میگه تو دو دقیقه نیست که بینایی بدست آوردی… بگو ببینم فرق » سبز » و » قرمز » رو از کجا فهمیدی…؟؟؟؟ موضوعات مرتبط: جالب وخواندنی [ پنجشنبه 31 فروردین1391 ] [ 22:3 ] [ عامو رضا ]
|
||
| [ طراحی : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] | ||